تبليغاتX
دیواه شدم چون تو دیوانه ام کردی

دیواه شدم چون تو دیوانه ام کردی

ذوست دارم سمیرا

 

 

عاشقي مثل فوتبال ميمونه ، اگه مهربوني کني گل ميخوري !

 

غزال خوش صدا توئي ، شيرين تر از عسل توئي / بين تموم آدما ، نگين بي بدل توئي . . .

 

رفيق بي وفا را کمتر از دشمن نميبينم / سرم قربان آن دشمن که بوئي از وفا دارد . . .

 

شانه هاي عاشقان گر تکيه گاه اشک هاست / پس چرا بر شانه ام اشکي نميريزد کسي

 

خداوندا باران رحمت تو هميشه در حال باريدن است ، تقصير خودمان است

که کاسه هايمان را برعکس گرفته ايم . . .

 

همه هست آرزويم که ببينم از تو روئي / چه رسد تو را من هم برسم به آرزوئي . . .

 

با ادامه مطالب همراه باشيد

گر چه دوست نميخرد ما را به ريالي / ولي نفروشم تار مويش به جهاني . . .

.

.

.

نور مهتاب براي عاشق شدن ايده ال است ، فقط تنها ايرادش اين است

که ممکن است فردا در زير نور آفتاب ، عشق مهتابي ات را فراموش کني . . .

.

.

.

اگه يه روز عشقت تو رو تنها گذاشت و رفت ناراحت نشو چون دوباره

بر ميگرده و ميفهمه که هيچ کس مثل تو نميتونه دوسش داشته باشه . . .

.

.

.

خداوندا باران رحمت تو هميشه در حال باريدن است ، تقصير خودمان است

که کاسه هايمان را برعکس گرفته ايم . . .

.

.

.

شانه هاي عاشقان گر تکيه گاه اشک هاست / پس چرا بر شانه ام اشکي نميريزد کسي

.

.

.

رفيق بي وفا را کمتر از دشمن نميبينم / سرم قربان آن دشمن که بوئي از وفا دارد . . .

.

.

.

غزال خوش صدا توئي ، شيرين تر از عسل توئي / بين تموم آدما ، نگين بي بدل توئي . . .

.

.

.

به خيال کدامين آرزو ، صفاي با تو بودن را از ما گرفتي اي بي وفا ؟

.

.

.

من اگر اشک به دادم نرسد ميشکنم / اگر از تو يادي نکنم ميشکنم

اگر از هجر تو آهي نکشم / تک و تنها به خدا ميشکنم  . . .

.

.

.

اشک ها ريزم اگر شب به آخر برسد / شب فقط ياد توام کاش به آخر نرسد . . .

.

.

.

تو که قصد جدائي کرده بودي  خيال بي وفائي کرده بودي

چرا با اين دل خوش باور من زماني آشنائي کرده بودي . . .

.

.

.

دارم برات شعر ميخونم شايد به يادم بموني / فقط يه چيز ازت ميخوام

هميشه عاشق بموني . . .

.

.

.

روي باغ شانه هايت هر و قت اندوهي نشست

در حمل بار غصه ات با شوق شرکت  ميکنم . . .

.

.

.

تقديم به کسي که کنارم نيست ولي حس بودنش به من شوق زيستن ميدهد . . .

.

.

.

عاشقي مثل فوتبال ميمونه ، اگه مهربوني کني گل ميخوري !

.

.

.

من عاشق آن گلم که در بيابان عشق پژمرده شد ولي منت باران نکشيد . . .

.

.

.

ديدار شما آرزوي ماست ، روابط عمومي شرکت چشمان بي قرار !!!

.

.

.

اي کاش …………. اين جاي خالي را تو برايم پر کني . . .

.

.

.

دلم ميخواد گريه کنم ، براي مرگ رازقي / براي نابودي عشق ، واسه زوال عاشقي . . .

.

.

.

در وفا هيچ کس استاد نيست ، ولي در بي وفائي همه استادن

چطوري استاد !؟

.

.

.

اي معناي انتظار يک لحظه بايست / ديوانه شدن به خاطرت کافي نيست ؟

يه لحظه بايست و يک جمله بگو / تکليف کسي که عاشقش کردي چيست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:26  توسط سیاوش  | 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:28  توسط سیاوش  | 

می دونستی؟

 

می دونستی که شدی همدم این دل

 

می دونستی که شدی ملکه ی این ذهن

 

می دونستی که شدی رویای خوابام

 

می دونستی که شدی متن کتابام

 

می دونستی که چقدر بی تو اسیرم

 

اسیر عشقم،بی تو می میرم

 

می دونستی که برام چقدر عزیزی

 

توی قلبو ذهنمی ، برام طبیبی

 

می دونستی که فقط تو رو دوست دارم

 

عاشق توام و فقط تو رو می پرستم

 

می دونستی که چقدر دلم اسیره

 

بی تو این ثانیه ها جونمو می گیره

 

می دونستی که چقدر تنهایی سخته

 

بی تو این فاصله ها هم پره درده

 

می دونستی توی آسمون عشقم

 

دیگه من ماهی ندارم،خیلی خستم

 

می دونستی که شدی این دلو جونم

 

رفتی توی پوستمو، تو گوشت و خونم

 

می دونستی می بینم اسمتو هرجا

 

سر در خیابونا،توی کتابا

 

می دونستی که دارم بی تو می میرم

 

توی این تاریکی شبام اسیرم

 

می دونستی که چقدر دلم گرفته

 

عاشق چشات شده و تنها شکسته

 

می دونستی که شدی مبدا فکرم

 

می دونستی که شدی مقصد شعرام

 

می دونستی که دلم پیشت اسیره

 

دستام یخ می زنه، بی تو می میره

 

نکنه ندونی و تنهایی رد شی

 

بشی یک مسافر و عاشق شب شی

 

نکنه بی تو بمیرم تو این خواب

 

نکنه منو بذارن زیر این خاک

 

چقدر سخت میشه اونوقت روزگارم

 

بی تو من تو این شباچه بی پناهم

 

لحظه هام گمشده تو دردای کالم

 

کمکم کن تا ببینی بی گناهم

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

                    

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:11  توسط سیاوش  | 

چرا؟

 

در این فکرم،که هر جایی،که هر فرد گنه کاری

 

       چرا ناکام از قید زمان فریاد می گیرد؟

 

                  چرا از فرط این غم ها در این ویرانه

 می میرد؟

 

نمی دانم کجاست،این فهم کجاست،این دردشیرین سهم؟

 

در این فکرم که این عالم ¡

 

  چرا ناگه توان از جسم ما گیرد؟

 

                     چرا بی من، چرا بی تو، جدایی را ز سر گیرد؟

 

ز هر ره توشه ای جاوید

 

نگاهم خاطرت جوید !           

 

        صدایم خسته از عشق تو می گوید!

 

                  چرا دستم،چرا دستت ز سردی آه می گوید؟

 

و من هستم،کجاست این فهم،کجاست این درد شیرین سهم؟

 

در این فکرم¡

 

 در این ویرانه من  مردم

 

دلم را ازهمه جای زمان بردم    

 

چرا دردم؟  

 

      چرا بی تو میان خاطراتت سیر می کردم؟

 

در این عالم،                            همه ناگه توان از جسم ما گیرند!

 

          چرا بی من، چرا بی تو، جدایی را ز سر گیرند؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:9  توسط سیاوش  | 

نسيم عاشق .........!

 

 

عزیزم دوست داشتم خط خطي هاي روي گلبرگت را پاك كنم و به جاي آن عشق را نقاشي كنم

بگويمت كه بهار لايق توست ولي مرا نيز شريك دار

بگويمت كه سرخي براي توست ولي مرا نيز شريك دار

بگويمت كه سبزي از آن توست ولي مرا نيز شريك دار

بگويمت كه تنهايي را فراموش كن مرا دوست بدار

ميخواستم با تو باشم تا هميشه افسوس كه او نگذاشت !!! تابستان ...تابستان....!

كوتاه بود بهار،تابستان آمد.

آفتاب بود ولي باران آمد.

گرم بود ولي سرما آمد.

عشق بود ولي غم آمد.

تو بودي اما رفتي

من بودم اما هنوز هستمو اكنون مهر نيز در گذر است  صداي قدم هاي زمستان را مي شنوم ولي تو هنوز هم نيستي من منتظز هيچ كس نيستم كه بياد كسي كه رفته ديگه بر نمي گرده...

شاد باشيد منم از اين به بعد شادم چون نمي خوام اينقدر افسرده شم كه.......

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:9  توسط سیاوش  | 

می دونم یه روز می ری !!!!!!

 

نفرین به عشق و عاشقی    نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو        تو سرنوشت من نوشت

دیگه دوست ندارم باشم . باشم برا چی ؟ چرا ؟ میگن باش برا بقیه اما مگه کی به خاطر من بود ؟ همه خواستن منو اما نه برا خودم برا وجودم که اگه نباشم احساس می کنن تنها شدن اما کی احساس کرد که من تنهام ؟ تا کی باشم برا اینو اون ؟ پس خودم چی ؟ نه نه نه .....

 

لعنت به این زندگی ...

 

 نمی خوام زنده  بمونم  و  بگی  داری  می ری

دلی  که  ز  من  نبود  سپردی  دست دیگری 

 نمی خوام  زنده  بمونم   همه  عمرم   مال   تو

منو    با   تنهایی هام   تنها   بذار   دیگه  برو 

 نمی خوام نه نمی خوام  دنیا  چیه  همش  غمه

چه   کنم    غصه ی   من   قد   تموم   عالمه 

 شادی ام فقط تویی ٬ تو هم دیگه می ری یه روز

دلم  از  غصه  بسوز  و  دیگه   از   غصه  بسوز 

 دیگه من می مونم  و  صفحه ی  خاطرات  عشق

خاطرات تلخ دوری و صفحه ی بی نشاط عشق 

 سهمم  از  دنیا   فقط   غصه بود  و هجرت و غم

نشده  حتی  یه  لحظه  غصه  از  زندگی کم  

 همه ی  خیابونا    خاطره ی    عشقه     برام

تو با من نبودی هرگز ٬ رسمش اینه با مرام ؟ 

 نفسم  در نمیاد  وقتی   می دونم   که   می ری

برو  با   عشق   خودت  ٬  برو  پیش  دیگری

شاعردریا

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:8  توسط سیاوش  | 

داستان دیوانگی و عشق

زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند . زکاوت گفت : بیایید بازی کنیم مثلا ً قایم باشک ! دیوانگی : فریاد زد,آره قبوله من چشم می ذارم ! چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند . دیوانگی چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن < یک ... دو ... سه ... > ! 

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند . نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت به میان ابرها رفت و هوس به مرکز زمین رهسپار شد . دروغ که می گفت به اعمال کویر خواهد رفت به اعمال دریا رفت ! طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق . آرام آرام همه پنهان شدند و دیوانگی همچنان می شمرد .       < هفتاد و دو ... سه ... هفتاد و چهار... > !                                     

اما عشق هنوز معطل بود و نمی خواست و نمی دانست به کجا برود . تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت است . دیوانگی داشت به عدد صد می رسید که عشق پرید وسط یک دسته گل رز. آرام نشست . دیوانگی فریاد زد دارم میام , دارم میام . همان اول کار, تنبلی را پیدا کرد تنبلی اصلا ً تلاش نکرده بود تا پنهان شود ! بعد هم نظافت را پیدا کرد . و خلاصه سپس نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود دیوانگی دیگر خسته شده بود , که حسادت حسودی اش گرفت و آرام در گوش او گفت : عشق پشت گل رز مخفی شده ! دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کندو آنرا با قدرت به داخل گل های رز فرو برد . صدای ناله ای بلند شد عشق از پشت شاخه ها بیرون آمد , دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از میان انگشتانش خون می چکید ! شاخه درخت چشم های عشق را کور کرده بود . دیوانگی که بدجوری ترسیده بود با شرمندگی گفت : حالا من چکار کنم ؟ چطور می توانم جبران کنم عشق جواب داد < مهم نیست دوست من , تو دیگه کاری نمیتونی بکنی فقط ازت خواهش میکنم از این به بعد یار من باش همه جا همراهم باش تاراه را گم نکنم !                  از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های پیشه سرک می کشند .       

                 به خاطر همینه که میگن آدم های عاشق کورند.

یا به قول معروف به کسی که عاشقه میگن عشق کورش کرده !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:8  توسط سیاوش  |